سلام! ببخشيد دير مي آپم. آخه يه چيزي هست به اسم کنکور که بد جوري آدمو مي چزونه! آخرشم با  يه رتبه ي نجومي و ده بيست تا صفر جلوش قبول ميشي! (البته اين حالت خوشبينانه بود!!!!!)

پروردگارا! دوستان عزيز تر از جانمان،هم کلاسي هاي مرد و نامردمان، و خودمان را در آزمون سراسري بپاسان تا بدون هيچ گونه فيلتريشني به مقطع شريف دکترا نايل شويم!! آمين يا رب العالمين!

***

دخترک با يک بيل وسمه، يک خاک انداز سرخاب و يک جانخاني دوده، سر وصورتش را کاگل کشيده بود که مثلا من حظ کنم!

صداي خنده اش بلند شده بود. قاه قاه بناي خنديدن گذذاشت. دلم راضي نشد عوالم کيف و حالش را بر هم بزنم. توي همين حال و احوالات بوديم که ناگهان کسي از پشت تلفن چپوقش را خاموش کرد.

پدر عزيزشان اگر روزي 2ساعت  زير سرسره ي عمارت طاق واز نمي خوابيد ناخوش مي شد. آن روز جناب عزارئيل در اوج خوشي سازشان را ناکوک کرده بود و در همان حالت پستش کرده بود به ديار باقي!

بايد محض خاطر دل قايمي دخترک هم که شده در مجلس ختم پدرش خودي نشان ميدادم! اما با کدام پول؟!؟!؟!؟

براي پسري مثل من که در يک خانه ي پوسيده ي عهد سپهسالاري و يک عمارت پي و پاچين در رفته و خانواده اي پر جمعيت زندگي مي کردم، ازدواج با دختري چون او-هرچند کريه! اما متمول!- آرزويي بود بس شيرين!!

*همچين که يک حساب سر انگشتي از جيب مبارک کردم ترس بر يکايک اعضا و جوارحم مستولي گشت! جلوي در گل فروشي ايستاده بودم که ناگاه پرده هاي ضخيم بي پولي وبيچارگي يک اپسيلون از جلوي چشمم مرتفع شد. چشمم افتاد به يک غول بياباني که درست قدش به اندازه ي عوج بن عُنُق (1)بود! درحالتي که يک گليم قشقايي را به وزن دويست و نود و هشت من سنگ شاه به جاي ريش به خود آويخته ،يک جفت پوست خربزه را که به تصديق اهل خبره هر دو تا دانه اش بارِ يک شتر است به پا کشيده بود و جناب گل فروش در حال تيغ زدن جيب ايشان که انگار به زير آوريدي سر نره شير بدين سان:: "بله قربان....سبد گلتون حاضره...نه..خواهش مي کنم. جلوي در گذاشتمش. فقط يه مقدار قيمتش بيشتر شده..... آخه حسابي پر و بالش داديم...."

با ديدن اين منظره تکاني به خود دادم. چشم که باز کردم ديدم يکي از ملائکه ي شداد قدري از دوده هاي تنوري جهنم را در يک کاسه ي تنباکو خمير کرده و با يک قلم کتيبه نويسي از آن خميرها  بر داشته و دارد روح خبيث بنده  را ناز ونوازش مي کند!

در حالي که به کثرت تقاوت فقر وغنا توجه مي کردم ،ارتجالا گل همان غول بي شاخ را برداشتم ،پريدن روي موتور همانا و دو در شدن اينجانب همانا!

*حياط منزلشان پر بود از جمعيت. همين که وارد شدم و سبد گل را تقديم کردم، همه مرا به يکديگر نشان مي دادند و به گل گران قيمتم چشم دوخته بودند!

حالا دماغ بعضي از آنها که دک و دهنشان چاک وبست حسابي ندارد و به محض ديدن بنده دهانشان را از دو طرف تا بناگوش کش مي دخند،چشم و ابرو و دماغ و پيشنانيشان درست مثل اش سرخ حصاربي نظم و ترتيب به هم مي ريزد و تا نصف خرخره شان را نشان تماشاچي مي دهند ،که مثلا مي خندند، مي سوزد!

سرانجام مجلس تمام شد. شاهزاده خانم قصه ما با دماغي متورم و ملتهب!به طرفم آمد و پرسيد:"عزيزم،اين سبد گل رو تو آوردي؟؟؟"

ناگهان همه چيز عوض شد! ابرها کنار رفت!خورشيد در اوج آسمان درخشيدن گرفت!تو دلم آب نبات چوبي ليس مي زدم!يه ليوان آب هويج بستي هم روش!

درکمال خضوع و متانت گفتم:"آره عزيزم..قابل شما رو نداره. انشاالله تو زندگي آيندمون به خوشي........"

اجازه نداد حرفم را تمام کنم! باران فحش و کتک و بد وبيراه بود که نثارم مي کرد!

وقتي رفت تازخ متوجه کارت روي سبد شدم:::"با حضور در اين مجلس شادي من نیز از صمیم قلب خوشحالم!

بله! برای آدم بدبخت ،از در و دیوار می بارد! من سبد گلی را دزدیده بودم که قرار بود به یک جشن عروسی برود!

حال مثل کوهنوردی که بعد از فتح اورست روی قله ایستاده ، به پایین نگاه می کند و پشیمان از غلطی که کرده ، به فکر برگشتم!

ولی زدن دوباره ی مخ دختر عزیز کرده ی سرهنگ، گاو نر می خواهد و مرد کهن!